با نگار خانم در درکه

با نگار خانم در درکه

طبق قرار قبلی ساعت 8:45 در میدان درکه بودم و نگار خانوم هم جلوی داروخانه میدون منتظرم من بود . از دیدنم زیاد تعجبی نکرد و اندکی بعد به سمت کوه راه افتادیم ... کم کم با هم حرف زدیم و خیلی خوب از سربالایی بالا می رفت با کوله پشتی و عصا و کفش کوهنوردی اومده بود ولی یه مانتو پوشیده بود ( همه چیزش ردیف بود جز همین مانتو ... چون برای کوه بهتره که لباس ورزشی مناسب و راحتی پوشیده بشه و مانتو لباس مناسبی نیست !)

البته ایشون کوهنورد خوبی هستین و معلوم بود که بارها کوه رفته اند واز من پرسید که درکه میائین ؟ گفتم خیلی وقته نیومدم ... بیشتر توچال و دربند میرم ... ولی اون گفت که اونجا ها رو دوست نداره و بیشتر درکه میاد ...

بین راه جایی ایستادیم و صبحانه ای روکه آورده بود ( نون تست جو و پنیر ) رو با خرمایی که من آورده بودم خوردیم ... خیلی خوشمزه بود ...چند بار از اینکه توی کوه با من قرار گذاشته تشکر کردم ... ( آحه تا حالا تو کافی شاپ و پارک و خیابون و هرجایی که فکر کنین با دخترا ملاقات کردم ولی این اولین باریه که یکی تو کوه قرار می ذاره و بهش گفتم این نکته مثبتی هست ... اینکه خانوم اهل کوه باشه و ورزشکار خیلی خوبه ...

مسیرمون رو ادامه دادیم و همین طوری می رفتیم و عکس می گرفتیم ... البته ایشون تمایلی به عکس گرفتن نداشت ..

یه جایی توی یه حوضچه ای کفش هام رو بیرون اوردم و رفتم توی آب ...و اون ازم عکس گرفت ...

کمی بالاتر دیدیم که مرد ها و زنها رقتن زیر آب آبشار و منم دوست داشتم برم که نگار گفت اگه میخوایی برو ... و رفتم با همون لباس زیر و کلاه ولی بدون کفش و بعداً متوجه شدم چند جا از کف پاهام زخمی شده ! ولی آب پرفشار و خنکی داشت و یه آقایی با خانوم جوونی که با لباس زیر اومده بود تو آب هم اونجا بودن و نگار از من عکس و فیلم گرفت ...

اندکی بعد به مسیر ادامه دادیم و بین راه خیلی حرف زدیم و در مورد یون های منفی و مسائل  بهداشتی ... تا بالاخره حدود ساعت 2 بعد از ظهر به پناهگاه پلنگ چال رسیدیم . چه جای خوبی سالن غذاخوری و نمازخونه ...

حسابی خسته شده بودم و استراحت کوتاهی کردم و نماز خوندم چه نمازخونه با صفایی ... توی این رستوران پناهگاه چند خانوم و آقا هم بودن که فکر کنم نسبت خاصی با هم نداشتن جز اینکه همنورد بودن ...

یکی دو ساعتی اونجا نشسته بودیم . چه آدمای با صفایی ... .و یه آقایی به ما نوشیدنی تعارف کرد و خوردیم . به نگار گرفتم که اگه گرسنه اش هست براش ناهار سفارش بدم ... گفت بعداً ولی وقتی اون آقا در مورد کیفیت بد غذای رستوران حرف زد فکر کنم از غذا خوردن پشیمون شد.

موقع برگشتن یه آقایی حدود 50 ساله اونجا بود که شعرهایی از شعرای مختلف می خوند  و غزلی از حافظ ... تعجب کردم که مردم ما غزل حافظ رو از روی کتاب هم درست نمی خونن ولی این چطور از حفظ می خونه ؟!

ازش پرسیدم:

  •  شما معلم هستین ؟

  • نه من ناشر هستم و دهها جلد کتاب رو چاپ کردم

و تعارف کرد که بشینم و نشستم و بحث ها شروع و اندکی بعد هم خانومی حدود 35 ساله به جمع ما ملحق شد که معلوم شد قبلا هم برای کارآموزی به ماهشهر اومده و با منطقه ما و ممکو آشنایی داشت و مهندس شیمی بود

گفت که 6 ماهی هست که مرتب کوه میاد ولی یه مقدار اضافه وزن داشت ! دیگه بحث چاقی و رژیم غذایی درگرفت و منم براشون در مورد خام گیاخواری و روشهای کاهش وزن حرف زدم ... ( فکر کنم اسمش پریسا بود)

تا موقعی که دیگه تصمیم گرفتیم برگردیم و این بار من و نگار و اون خانوم جوون آقای آرش ( ناشر کتاب ) و دوستشون همه با هم همراه شدیم ... و مسیر رو آهسته بطرف پائین رفتیم و کلی حرف زدیم تا موقعی که به پائین کوه رسیدیم هوا کاملا تاریک شده بود برای چند دقیقه ای همدیگرو گم کردیم ... ولی بازم همو پیدا کردیم و یه خانوم دکتر هم که دوست اینا بواد به جمع ما اضافه شد.

از میان رستوران هایی که اون پائین بود گذشتیم و چقدر پسر و دخترای جوون اونجا جمع شده بودن و مشغول خوردن ... توی آلاچیق هایی که در هوای باز چیده شده بود و درتاریک و روشن شب منظره ای وهم آلود و غریب را ایجاد کرده بود ...

و فروشنده ای که به همراه چند خانوم شاه توت و گیلاس می فروخت که ازش خرید کردم ... تا جایی که اونا از ما جدا شدن و بطرف ماشین اشون رفتن ... چون مسیرشون یکی بود ...

منم از یه مسیر دیگه رفتم که چند بار هم راه خروجی رو اشتباه رفتم تا بالاخره بعد از یه ساعت رسیدم به جایی که ماشینم رو پارک کرده بودم . و همه ماشین های اطرافم رفته بودن و ماشین من اونجا مونده بود .

سوار شدم و برگشتم خونه ... در حالیکه دربین راه همش به این خانوم نگار فکر می کردم ... اینم یه مورد دیگه ای مثه النازه که تصمیم گیری در موردش برام سخته ... برام جالب بود که بدونم اون درمورد من چه فکری می کنه ؟ از این آدمایی که نیت و درونش رو در ظاهرشون نشون نمیدن خیلی دلخورم ... یعنی از روی رفتارشون نمیشه فهمید از تو خوششون اومده یا نه ؟ خیلی آدمای خودداری هستن ... فکر کنم این خانوم هم اینجوری بود ...

.....................18 شهریورماه 1396 –

/ 0 نظر / 50 بازدید